|
شيخ سَررَزی، رحمة الله عليه، ميان مريدان نشسته بود. مريدی را سر بريان اشتها کرده بود. شيخ اشارت کرد که او را سر بريان می بايد بياريد. گفتند: شيخ، به چه دانستی که او را سر بريان می بايد؟ گفت: زيرا که سی سال است که مرا بايست نمانده است، و خود را از همه بايستها پاک کرده ام و منزهم. همچو آيينهء بی نقش ساده گشته ام. چون سر بريان در خاطر من آمد و مرا اشتها کرد و بايست شد، دانستم که آن از آنِ فلان است، زيرا آيينه بی نقش است. اگر در آيينه نقش نمايد، نقش غير باشد. (ص 40)
|
|