|
پيش او دو "انا" نمی گنجد. تو "انا" می گوِيی و او "انا". يا تو بمير پيش او، يا او پيش تو بميرد تا دوی نماند. اما آنکه او بميرد امکان ندارد_ نه در خارج و نه در ذهن، که: وَ هُوَ الحَیٌُ الذٌِی لاَيمُوتُ. اورا آن لطف هست که اگر ممکن بودی، برای تو بمردی تا دوی برخواستی. اکنون چون مردن او ممکن نيست، تو بمير تا او بر تو تجلی کند و دوی برخيزد. دو مرغ را برهم بندی با وجود جنسيت، و آنچه دو پر داشتند به چهار مبدل شد، نمي پرد، زيرا که دوی قائم است. اما اگر مرغ مرده را برو بندی، بپرد، زيرا که دوی نمانده است. آفتاب را آن لطف هست که پيش خفاش بميرد، اما چون امکان ندارد، می گويد: ای خفاش، لطف من به همه رسيده است. خواهم که در حق تو نيز احسان کنم. تو بمير، که چون مردن تو ممکن است، تا از نور جلال من بهره مند گردی و از خفاشی بيرون آيی و عنقای قاف قربت گردی. بنده ای از بندگان حق را اين قدرت بوده است که خود را برای دوستی فدا کرد. از خدا آن دوست را می خواست، خدای عزوجل قبول نمی کرد. ندا آمد که: من او را نمی خواهم که بينی. آن بندهء حق الحاح می کرد و از استدعا دست باز نمی داشت که: خداوندا ! در من خواست او نهده ای، از من نمی رود. در آخر ندا آمد: خواهی که آن برآيد، سر را فدا کن و تو نيست شو ممان و از عالم برو. گفت: يارب، راضی شدم. چنان کرد و سر را بباخت برای آن دوست تا آن کار او حاصل شد. چون بنده ای را آن لطف باشد که چنان عمری را_ که يکروزهء آن عمر به عمر جملهء، اولاً و آخراً، ارزد_ فدا کرد، آن لطف آفرين را اين لطف نباشد؟ اينت محال. اما فنای او ممکن نيست؛ باری، تو فنا شو. (ص 24)
|
|