|
پادشاهی دلتنگ بر لب جوی نشسته بود.امرا ازو هراسان و ترسان. و به هيچ گونه روی از او گشاده نمی شد. مسخره ای داشت عظيم مقرب. امرا او را پذيرفتند که اگر تو پادشاه را بخندانی، تو را چنين دهيم. مسخره قصد پادشاه کرد، و هر چند که جهد می کرد، پادشاه به روی او نظر نمی کرد وسر بر نمی داشت که او را شکلی کند و پادشاه را بخنداند؛ در جوی نظر می کرد و سر بر نمی داشت. مسخره گفت پادشاه را که: در آب جوی چه می بينی؟ گفت: قلتبانی را می بينم. مسخره جواب داد که: ای شاه عالم، بنده نيز کور نيست. اکنون همچنين است: اگر تو درو چيزی می بينی و می رنجی، آخر او نيز کور نيست؛ همان بيند که تو می بينی.(ص 24)
|
|