گزيده فيه ما فيه > ده

گزيده‌اي از فيه ما فيه

ده

پادشاهی به درويشی گفت که: آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلی و قرب باشد مرا ياد کن. گفت: چون من در آن حضرت رسم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند، مرا از خود ياد نيايد؛ از تو چون ياد کنم؟
اما چون حق تعالی بنده ای را گزيد و مستغرق خود گردانيد، هر که دامن او بگيرد و ازو حاجت طلبد، بی آنکه آن بزرگ نزد حق ياد کند و عرضه دهد، حق آن را برآرد.
حکايتی آورده اند که پادشاهی بود و او را بنده اس بود خاص و مقرب عظيم. چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی، اهل حاجت قصه ها و نامه ها بدو دادندی که بر پادشاه عرض دار. او آن را در چرمدان کردی. چون در خدمت پادشاه رسيدی، تاب جمال او بر نتافتی، پيش پادشاه مدهوش افتادی. پادشاه دست در کيسه و جيب و چرمدان او کردی به طريق عشق بازی که اين بنده مدهوش من، مستغرق جمال من، چه دارد. آن نامه ها را بيافتی و حاجات جمله را برظهر آن ثبت کردی و باز در چرمدان او نهادی. کارهای جمله را، بی آنکه او عرض دارد، برآوردی، چنين که يکی از آنها رد نگشتی، بلکه مطلوب اةشان مضاعف و بيش از آنکه طلبيدندی به حصول پيوستی. بندگان ديگر، که هوش داشتندی و توانستندی قصه های اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن، از صدکار و صد حاجت يکی نادرامنقضی شدی. (ص 13)

 




کلیه حقوق این سایت متعلق به مولانا دات ارگ میباشد . برداشت مطلب و عکس با ذکر ماخذ بلامانع است .

طراحی و پیاده سازی توسط
webmaster@mowlana.org